لحظه خداحافظی. . .

خرید بک لینک

قصد کردم دیگر اینجا ننویسم

ارشیو را مرور کردم از سال 94 شروع شده بود یادم می اید همه اش را جز به جز در ذهنم رژه کنان میایند و میروند. یاد ان روزها افتادم که با دکتر صالحیپور کلاس بالینی کودک داشتیم.روزهایی که گذشت و بوی تند افسردگی همه دیوارهای خاطراتش را پر کرده است. دست و پا زدن ها برای درس خوان شدن، برای کنترل طبع شیدا و غم زده ام که معمولا بی نتیجه بود ،هم اش یادم می اید. گوشه گیری و تردید و بلاتکلیفیی بود که هر روز از درونم استفراغ میکردم.

دلم میسوزد برای لحظه هایی که از دستشان دادم فرصتهایی که یکی یکی از دستشان دادم و در قبالشان چیزی نگرفتم جز افسردگی و تلخ کامی، میدانید وقتی از کودکی با مشکلات و رنج های روحی مواجه میشوید دیگر تحملی برای نا ملایمتی های روزگار که در بزرگسالی انتظارتان را میکشد نخواهید داشت، در فضای نا اشنای دانشگاه بی هدف و بی اعتماد بنفس شانس زیادی برای خلق لحظات خوب نداشتم و در اخر بدون انکه متوجه بشوم چه شد چهار سال لیسانس گذشت دو سال بعد از ان در گیر پسا دانشگاه و سربازی بودم

حالا امده ام از فتحی کوچک با دستانی خالی پسری شده ام که از مزدی جز کچل شدن و سفیدی معدود موهای مانده اش چیزی بدست نیاورده، اما خوب نه اینکه الان بد باشد هرچه نباشد حداقل الان خیلی چیزها از زندگی میدانم از روانشناسی میدانم خیلی بیشتر از بعضی اساتید، حالا بزرگتر شده ام پخته تر و خود شناس تر، بماند که این تجربه را در قابل عمر ارزشمندی به دست اوردم که با چاشنی فرسودگی مزین گردیده، اینکه حدود 6سال از عمرت تلف شود و انچه را که میتوانستی به دست بیاوری رها کردی بسیار تلخ است

انهم برای منی که دائم در گشته غرق میشوم احساس بی نتیجگی عمر و بی فایده بودن زندگانی انهم برای منی که تنها 25 سال عمر کرده ام کمی زودهنگام و ناروا مینماید اما که میشود کرد که بازی روزگار را حریفی نیست و هماورد این دشمن سهمگین نبودم من.

حالا که به گشته و عمر رفته نگاه میکنم خیلی چیزهارا میفهمم مشکلاتی که پیش امد کژکاری ها و تمام تعارضات همه اش برایم روشن شده مثل روز خدا.

اما خوب راستش میتوانست بدتر بشود و بازهم خداراشکر چرا که هیچوقت اهل گله کردن نبوده ام و شاید یکی از عیب هایم همین بود که نمیتوانستم به ادم ها گله کنم و در ارتباطاتم هیچگاه جسارت نداشتم.

و اما اینجا، اینجا که همیشه حرفها و دلتنگیهایم را درش مینوشتم ارزوهایم و صد البته مقاصدم را که خیلیهایشان را هرگز نتوانستم جامعه عمل بپوشانم. اینجایی که کسی نه میداند وجود دارد نه کسی میخواندش مثل سیاره ای دور افتاده در دل کهکشانهای نامتناهی مثل همان عکس شازده کوچولو تنها بر روی سیاره ای متروک و دور افتاده. دیگر اینجا نمینویسم حداقل فعلا تصمیمم بر این است. وبلاگ جدیدی ساخته ام که فقط از مطالعاتم مینویسم.

www.philopsycho.blogfa.com

نمیدانم، نمیدانم ایا باید اینجا را رها کنم و بروم همه این خاطرت را که البته روزی صدبار مرورشان میکنم، باید رهایش کنم و بروم؟ به کجا؟ شاید به قول شفیعی کدکنی:

به هرانجا که باشد بجز این سرا، سرایم

برای مایی که به هیچ جا تعلق نداریم اسمان همه جا ابیست. میروم انجا.مینویسم حداقل تا زمانی که تکلیف ارشدم را مشخص بکنم، نمیدانم چه شود عاملیتم را از دست داده ام. خدا تا اینجا که بخیر نکرد برایمان امیدواریم حالا به بدش را بخیر کند.

دلم میگرفت اما. . ....

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:00

صفحه بندی