امروز صبح از مرخصی اومدم، اسفند و فروردین مسجد سلیمان بودم و حالا برای 15 روز اومدم مرخصی و امروز روز دوم بود و احساس خاصی ندارم مث امام که تو هواپیما نشسته بود. این دوماه اتفاق خاصی نی افتاد تو یگان اما نکته منفی این بود که اصلا نتونستم درست درس بخونم، انگیزه نداشتم و فکرم دائم اینور و اونور میرفت دائم مشغول بود.
دائم و بی اراده در قفس ذهن رو باز میکردم و کبوتر تصورم رو پر میدادم تا بره به اوج اسمون خیال و رویا وقتی میومد پایین به خودم میومدم و میدیدم دک دو ساعت گذشت بدون اینکه متوجه بشم بدون اینکه حتی بدونم وقتی راه میرم اصلا کجا دارم میرم واقعا اونجا نبودم به معنای واقعی کلمه، این وضع خوشایند اما مضر تو عید بیشتر شد تا جایی که یهو به خودم میومدم میدیدم وسط اشپزخونم نکته مهم این بود که اصلا نمیدونم چرا اومده بودم اونجا نکته مهمتر اینکه اصلا قبلشو یادم نمیومد یه بازه نیم ساعته قبلش کلا پاک بود!
به معنای واقع کلمه از خود بی خود میشدم انگار مواد مصرف کرده باشه ادم!
حالا تو این وضع ادم میتونه درس هم بخونه؟! ینی قابل جمع هستن باهم؟! مطمئنا نه.
بگذریم امروز داشتم فکر میکردم که پدر شکسته شده و تصورش خیلی سخته ببینم مریضیشو ، با خودم گفتم: