شب ساعت۳خوابیدم داشتم درس میخوندم، امروز ساعت۸برادرم زنگ زد در رو براش باز کردم، اومدم بخوابم دوباره زیر پتو رفتم، ناگهان یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم، یه فکر، بهتر بگم یه قضیه که ازش غافل بودم، و اون اینکه تازه یادم اومد ۲۵سالمه
ترس برم داشت! یه ترس غریب از این که عمرم داره میره. هیچی دیگه الان چایی دم کردم میخوام بشیم به رس خوندن. هنوز زوده قضاوت کنم که این حس خوبه یا نه زمان نیاز داره ولی بنظرم یه تاثیر مثبت داره با اینکه در بستری منفی ایجاد شده.
دلم میگرفت اما. . ....ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102