5اذر امدم خانه و خدمت هم تمام شد مسجد سلیمان و خوزستان بیگاری و جنگ اعصاب اضطراب و دلهره تمام شد، و امروز من اینجایم خدمت تمام شد و تازه کارهای ناتمام بسیاری مانده که حتی توان فکر کردن بهشان را نادرم. من اینجایم پسری که تازه از خدمت برگشته و دستهایش خالیست خالی تر از ان چیزی که فکر میکند، نه این که بخواهم (ننه من غریبم) بازی در بیاورم نه - اما خوب احساس خوبی ندارم بخصوص امروز احساس میکنم مسائل بسیارند و طاقت روح من کم اینکه میبینم با کوچک ترین چیزی به هم میریزم غم اظراب و تشویش سراسر مدائن وجودم را تسخیر میکند و من در عجم از اینکه چقدر در برابر نا ملایمتی ها کم توان شده ام، یادم می اید اینطور نبودم نه به این ضعف، یادم می اید همیشه خجالتی بودم یادم می امد شرمی درونم همیشه غلیان میکرد، سه چهار خاطره بد برایم زنده میشوند خنده ام میگیرد، نمیدانم به چه میخندم به خودم به خاطره هایم؟ یا چیز دیگر؟!
دیروز با مادر خودم بحث کردم ناراحت شد من هم که طبق معمول همیشه ناراحتم و شرحش را خواهم گفت، اما مادر از دستم ناراحت بود صدایش بالا رفته داد میزد که تو مگر هووی منی که اینطور اعصابم را خورد میکنی چرا اینطور با اعصابم بازی میکنی و. . . من برای برادر زاده ام یک اسباب بازی گرفتم و مادرم گفت نباید این را میگرفتی از اینها دارد من ساکت بودم راستش میتوانستم کاریک نم ناراحت نشود اما چه کنم که زبانم تند است. چند دقیقه بعد مادرم امد و صورتم را بوسید، تمام بدنم لرزید، گریه ام گرفته بود مثل طفلی در عنفوان جوانی میگریستم گوشی تمام دنیا اسباب بازی هایش را ربوده و او حالا تنهاست، سالیان سال بود که کسی مرا اینگونه از سر لطف و عاطفه نبوسیده بود احساس میکردم به پنج سالگی خودم برگشته ام احساس حقارت میکردم بیچارگی ناتوانی و بی پناهی تمام وجودم را لبریز کرده بود گریه امانم را بریده بود و برایم عجیب بود که چرا گریه میکردم هرچه بود گریه میکردم، شاید به حال خود گریه میکردم.بگذریم
بسیار وقتها احساس تنهایی میکنم احساس نیاز میکنم نیاز به یک همدم به یک نفر که دوستش بدارم و دوستم بدارد، تا اینجا مشکلی نیست چراکه میتوان کسی را پیدا کرد اما نکته بد ماجرا انجاست که در عین حال میدانم روحم تحمل رابطه ای عاطفی و عمیق را ندارد احساس میکنم حوصله و اعصاب و توانایی مدیریت یک رابطه را ندارم بدتر انکه این فقط یک احساس نیست که بر اساس تجربیات گذشته بدستم رسیده. حال و روز زنی را دارم که در اوج جوانیش میخواهد مادر شدن را تجربه کند اما عقیم است.
خلاصه که حالا نشسته ام به گوشه ای غمگین و فرتوت زیر لب میخوانم :
کار ما اخر شد و اخر ز ما کاری نشد، مشت خاک ما غبار کوچه یاری نشد
سالها خون جگر در ناف اهو شد گره، مشک شد اما چه شد؟ خال رخی یاری نشد
تنها راحی که فعلا در مقابلم میبینم تا کارم به جنون نکشد اینست که خودم را مشغول درس بکنم حداقل از این گذر زمان چیزی عاید خود بکنم. خدا کند. . .
دلم میگرفت اما. . ....
ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89