دیگه تقریبا خدمتم داره تموم میشه، حدودا سه ماه دیگه مونده و شنبه که مسجد سلیمان باشم اخرین حضور 80 تایی خودمو میزنم و بعد میام پایان دوره،خدمت هم تقریبا تمام شد و اخر من ماندم و تجربیاتی که که ردشون تا ابد میمونه رو دیوار روزگارمواقعا هم مهم همینه و مگرنه که عمر در گذره همینطور که بقیه چیزها رفت اینم میره.
فکرم شاید بیشتر سمت کنکوره اینکه ایا میتونم قبول بشم؟! جواب سادتست:اگه تلاش کنم و بخونم اره میتونم، اما سوال مهم اینه که اینطور که الان میخونم کافیه؟ به نظرم جوابم نفیه حس میکنم کند پیش میرم و با این سرعت که من میخونم دوسال دیگه باید بخونم تا منابع تموم بشن!!!! از طرفی هم حس میکنم دارم سخت میگیرم درسته یه ذره کندم اما اونقدرا هم پرت نیستم از ماجرا بخصوص که قرار نیست همش کتابهارو خوند خلاصه های دروس رو در اصل باید بخونم برای مرور، و البته زبان هم که هرچی بیشتر سمتش نمیرم برام بزرگتر میشه.غولی که خودم بزرگش کردم اونقدر که حالا دیگه جای خودمو هم تنگ کرده، باید هرچه زودتر برم سراغش و شروع کنم به خوندنش.
نکته مهم اینه که به عنوان یه ادم توانمند باید برم سراغش و باهاش درگیر بشم نه یه کسی که هبچب از زبان نفهمیده و هیچی هم نخواهد فهمید! به قول بندورا خودکارامدی رو باید افزایش بدم و تمرکز کنم روش.
اما با تمام این تفاسیر با تمام یاس هایی که گاهی میاد سراغ ادم و تمام مشکلات که سد راهم شده سربازی و بدبختیهاش دلتنگیهاش و اعصاب خوردیها همه و همه رو که کنار بذاریم حس میکنم به طرز توجه برانگیزی امیدوارم به خودم.به اینکه دارم پیش میرم، بله! دارم پیش میرم: کند و سنگین و گاهی خسته اما پیش میرم.
این نکته مهمیه به نظرم که باید توجه کنم بهش و همین باعث میشه که در میان این انبوه مشکلات گرفتاریهای جامعه بتونم خودمو سرپا نگهدارم و به درس خوندنم ادامه بدم.
خوب که میبینم به این نتیجه میرسم که دیگه راه برگشتی نیست! یه ماه دیگه 25 ساله میشم و جز این رشته هیچ چیز دیگه ای ندارم تصورش وحشتناکه که تو این رشته نتونم به جایی برسم چون هیچی بلد نیستم و ادم بازار هم نیستم برا همین نمیتونم هیچ کار خاصی بکنم و اگه تو کنکور موفق نشم کارم تمومه.
ب هیچکسم دل نبستم نه مادی نه عاططفی به هیچکس امید ندارم هیچکس نمیتونه برام کاری بکنه جز خودم.
25 سال از عمرمو گذاشتم پای درس و تحصیل به درست یا غلطش کاری ندارم- حالا تمام اون 25 سال عمرم که رفته به کناری و این 10 ماه مونده به کنار. احساس میکنم این ماه ها جزو مهم ترین سرنوشت ساز ترین ماه های عمرم هستن که مسیر زندگیم رو به کلی تغییر میدن.اگه موفق شدم مسیر هایی بروم باز میشه که واقعا غرور انگیزه و اگه شکست بخورم تیر خلاص زندگیم رو خوردم و کارم تمومه.
این مسِله تلخیه اما باید باورش کنم چون بهم ناگیزه زیادی میده و واقعیت هم خدایی همینه.پس فردا راه می افتم که برم مسجد سلیمانتا ابان وانجام امیدوارم تو این دو ماه و خورده ای که از خدمتم مونده بتونم خوب درس بخونم و زبانم رو هم بخونم، باید بیشتر از این بخونم و یادم باشه شمشیر تیز روزگار صاف پشت گردنمه! امیدوارم سه مه دیگه که دارم این پست امشبمو میخونم به خواسته هایی که اینجا گفتم درباره درسهام رسیده باشم.
امین
دلم میگرفت اما. . ....ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97