روز 70

خرید بک لینک
امروز روز ۶۹ تو یگان بود، از روزی که اومدم تا الان دارم حضور میزنم، امروز حالم گرفته بود با اینکه همه چیز رو روال عادی میره جلو اما دلم گرفته بود بر اساس علم روانشناسی خودم به این نتیجه ساده رسیدم که بعضی وقتها آدمی دلش میگیرد یادت باشد با این دلتنگیهایت دامن نزنید. تو این هفتاد روز چیزای زیادی درک کردم از آدمها چیزهای بدی دیدم برای اولین بار .در. زندگیم به من پیشنهاد رشوه داده شد، دیدم که چطور آدم ها باهم بد میشن یا چطور خوب میشن چطور نگاهمون و قضاوتمون راحت تغییر میکنه در مورد آدمها!!!! امروز یکی از بچه ها از مرخصی اومده بود بهش گفتم اینجا بمون گفت نمیتونم و گفت تو واقعا چطوری اینجا میمونی تو تنهایی!؟!؟

به نظرم سوال مهمی بود که براش جواب نداشتم بعد کمی گذشت باور کردم که جای بدیه و واقعا چطور میتونم دوام ببارم؟! دلم گرفت حس بدی بهم دست داد نکته مهم که منظورمه همون باور کردنه هست اینکه باور کنیم یه چیزو واقعا رومون تاثیر میذاره، چند دقیقه گذشت به خودم گفتم ؛ طرز فکرتم درست کن! گاهی ممکنه ها امیدی بیاد سراغت مطمئنا همچنین چیزی پیش میاد اما تو نباید راه بدی بهش تو نباید کم بیاری، ها امیدی ممکنه اذیتت کنه اما تو دیگه خودت به این نا امیدی دامن نزن. تو دلسرد و تا امید نباش.

به اینجا که رسیدم آروم شدم. شروع کردم زیر لب شعر هوشنگ ابتحاج رو زمزمه کردن؛

ارغوان! بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش

دلم میگرفت اما. . ....

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 5:36

صفحه بندی