دلم میگرفت اما. . .

خرید بک لینک
خوب دیکه فردا باید برم برا مسجد سلیمان، عصر با مرتضی میدان انقلاب قرار داشتم باهم رفتیم من یه کتاب دست دوم منبع کنکور خریدم بعد رفتیم چایخانه اذربایجان و چای خوردیم کپ میزدیم و صحبت میکردیم و شوخی میکردیم مرتضی هم از برنامه هاش و کارای تحقیقش میگفت، مشخص بود که تو این چند وقت حسابی برام وقت گذاشت فقط برا اینکه سربازم و اومدم مرخصی تو مرخصیم خوش بگذره بهم، مشخصه که اگاهانه برام وقت گذاشته مرگنه کار برای انجام دادن زیاده- و من این وسط از این که یه رفیق دارم حداقل که اینطوره خوشحالم.

مادر بزرگ نادر فوت کرده نادر بهش خیلی وابسته بود همیشه میرفت خونش، حال نمیدونم چی میشه مطمئنا خیلی اذیت میشه گاهی نگرانش میشم خیلی دوستدارم بتونه تمرکزشو بذاره رو ارشد و باهم قبول بشیم.

امشب شب اخره وقتی اومدم خونه دروغ چرا یه ذره دلم گرفت ینی خیلی دلم گرفت انگار داشتم برای همیشه به خاک سپرده میشدم! حس عجیب تلخ و مسخره ای بود که داشت کامل وجودمو میگرفت اما خوب تو همین حین نگاهم افتاد به کتابام، یاد کنکور افتادم یا شور و شوق علمیی که کی دو سال بود کمابیش تجربه کرده بودم و باعث شده بود وقت بذارم به مطالعه کتابهام یاد رویام افتادم: قبول شدن تو کنکور ارشد بهداشت - یهو دلم خیلی اروم شد نفس راحتی کشیدم و احساس سبکی تمام وجودمو گرفت تازه یادم اومد که بابا دیگه قرار نیست 80 روز وایسم و وقتی رفتم 50-60 روز بعد دوباره میام تازه 20-30 روز دیگه عیده و تعطیلاته و تو یگان تنها بهم خیلی خوش میگذره!

میتونم کلی مطالعه کنم. جدای این به خودم گفتم از چی دلت گرفته؟ یادت رفته روزایی که تو یگان بودی؟ اصلا دلتنگ نشده بودی راحت زندگیتو میکردی؟ یادت رفته که به خودت میگفتی به هیچ جا احساس تعلق نداری؟ تو اینی، پی چته غم گرفتتت؟ چرا اجازه میدی این غم زیاد بشه و وجودتو بگیره؟ باهاش بجنگواقعیتی که تو 80 روز بهت ثابت شد این بود که به راحتی میتونی اونجا روزگار بگذرونی و کنارش درس بخونی.

پس اینجور شد که احساس ارامشی نسبی گرفتم البته کمی حس منفی رو حس میکنم که بیشتر به خاطر تاخیر یک روزم تو برگشتنه به یگانه چون فردا باید یگان باشم اما اشتباها فکر کردم پس فردا حضورمه در راستای این سوتی خودم یه تماس با اقای دکتر گرفتم و ایشون گفتن کاری نمیتونیم بکنیم حال بیا ببینیم چی میشه.

همین پاسخ مثبتی هست که گفت اقای دکتر اگرم نشد در بدترین حالتش نهایتش یه روز نهست میخورم یا همون 3 روز اضاف خدمت که فدا سرم به هرحال پیش میاد و جای هیچ نگرانیی نیست

به اینجا که رسیدم خندم گرفت، به خودم گفتم پس چه مرگت بود فاز منفی برداشته بودی؟!

خود پاسخ داد: وال نمیدونم اومد خودش، الانم رفت دیگه!

دلم میگرفت اما. . ....

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 5:36

صفحه بندی