این روز و شب های پر تب و تاب

خرید بک لینک
یک ماه از اموزشی گذشت- این روزها در پادگان فکر و هم و غم تمام افراد مث من که نه پارتی دارن نه شرایط دارن اینه که با تب و تاب پیگیر میشوند که بتوانن بقیه خدمتشون که بعد از اموزشیست در تهران بی افتند در واقع اینکه 19 ماه بقیه خدمتت کجا باشی خیلی مهمتره بخصوص تو نیرو زمینی ارتش که جاهای ناجور زیاد داره بخصوص برای منی که اومدم سربازی برای اینکه بتونم جایی بی افتم که بتونم برا کنکور بخونم.

جالب اینکه باز هم خبر بدی امد و ان ااینکه برای کسری خدمتم - هم کسری جانبازی و هم کسری جبهه ای پدر را همزمان نمیدهند و فقط یکی را میتوانی استفاده کنی و ان دیگری را از دست میدهی- اواخر مرداد یک دو روز قبل از اعزام من سربازی بودم که 9 ماه کسری داشت و قرار بود در تهران خدمت کند- اما حالا تهران ماندنم در میان مه روزگار ناپدید شده، کسری خدمتم با تعویض قانون به ازای هر ماه جبهه یا جانبازی پدر حالابه جای یک ماه کسری شده است 12 روز کسری شده و البته انهم فقط یکیشان را میتوانم استفاده کنم با این اوصاف کسری من از 270 روز رسیده است به 72 روز در کمتر از دوماه همه حساب کتابهایم به هم ریخته است و این نشان میدهد که در زمینه پیشبینی برنامه ای اینده ضعیف هستمو باید دقیقتر برنامه ریزی کنم. بگذریم

در تهران، یگان خدمت برای نیرو زمینی کم دارند ظرفیت محدود است و در عین حال استان های مازندران و گیلان و اردبیل که اصلا پادگان ندارند و بنابراین تمام سربازهای انجا هم دندان تیز میکنند که بی افتند تهران خیلی ها با پارتی جای خودشان را محکم کردند اما وقتی پارتی نداشته باشی باید شرایط دار باشی ینی یا متاهل باشی یا پدر مادرت مرده باشند یا پدرت ارتشی باشد

اگر هیچکدومشان را نداشته باشی مثل من محکومی که تامآ این دو ماه را بدوی دنبال پارتی یا خودت را بتوانی جایی پذیرش بگیری که خیلی بعیدست اما وقتی دستت از همه جا کوتاه باشد به قول مولوی

انکه روز نیستش اندر نجات

ننگرد عقلش مگر در نادرات

مثل پرنده ای در قفس خودت را دائم میزنی به در و دیوار بلکه بتوانی راهی پیدا کنی، در عین حال که باید با تمام وجود و بدون هیچ روزنه ای از امید تلاش میکنی، کنارش باید تمام این دو ماه را در اضطراب و در تردید سپری کنی

حال و روز این ادمهایی را دارم که در اردوگاه های پناهجویان سرگردانند و هر لحظه ممکن است بفرستنشان به یک جهنم یا بفرستنشان بهشت اما هنوز مشخص نشده- این حس بلاتکلیفی همه کارکردم را مختل کرده حتی درس هم نمیتوانم بخوانم

بواقع که الان در برزخم با این تفاوت که اینجا خدایی نیست که تکلیف مارا سریع مشخص کند یا اگرهم هست سرش شلوغ است-

دیشب تولدم بود داشتم پست میدادم (6عصر تا8شب -12شب تا بامداد2- 6صبح تا8 ) کنار میدان صبحگاه ایستاده بودم در حالت نگهبانی ساعت حدود 7 عصر، هوا کم کم در حال تاریک شدن بود باد خنک نسبتا سردی میوزید که بدنم را مور مور میکرد گاهی به افق شمال تهران و کوه هایش نگاه میکردم به چراغ های دور دستش گاهی هم به چراغ های سبز رنگ در ستاد مشترک سپاه یا ساختمان های شمال شرق تهران- همین چراغ ها- چراغ ها که همیشه از کودکی دلم را ارامش میدادند برایم شبیه نقاط امیدبخش روزگار مینماییدند، وقتی در شب تاریک روشن میشدند و همه جارا نورانی میکردند-و کنار همه اینها به کوه های کوتاه تری در ابتدای مرز شرق تهران که در محوطه ستاد مشترک سپاه در انتهای خیابان پیروزی بود نگاه میکردم دوست داشتم ساعت ها به این منظره ذول بزنم و اهنگهای بی کلام مورد علاقه ام را گوش دهم.

غرق فکر کردن شده بودم- پست دادن ساعات عجیب و غریبیست میتوانی به همه چیز فکر کنی از اولین روز زندگیت که به یاد داری تا یک ساعت قبل- میتوانی اینها فکر کنی میتوانی به همه ادمها فکر کنی- شروع کردم به فکر کردن ادمها را میاوردم جلو ذهنم و میپرسیدم که الان فلانی کجاست؟! دارد چه کار میکند؟! منکه این گوشه تهران شب تولدم در این هوای نسبتا خنک سرد پاییز در تاریکی قدم میزنم

یک ماه پیش رویم را طوری میبینم که هیچ کاری نمیخواهم بکنم و فقط میخواهم که بگذارم و زمان بگذرد تا ببینم که کجا میافتم- خاش؟! سنندج؟ قزوین؟ کرمانشاه؟ کرمان؟ شیراز؟! یا خود همین تهران؟ کجا؟! هزاران فکر میاید در ذهنت و در جایی دیگر کنترل را از دست میدهی و فقط نظاره گر میمانی گاهی همچون سیل خروشان بستر رودخانه ذهنت را در مینوردند و گاهی ارام همچون جویبار های بهاری که از برف کوه ها سرازیر میشوند نجوا میکنند بعد که به خودت میایی میگویی تا الان باید 1 ساعت از دو ساعت پستم گذشته باشد اما میبنی که فقط 10 دقیقه گذشته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینجا که رسیدم سرم را انداختم پایین نفسی عمیق کشیدم خنکای پاییزی را که باد بر پوست صورتم میپاشید با تمام وجود ادراک میکرم همه جا تقریبا ساکت بود هوا تقریبا تاریک شده بود و دیگر زمان سروری چراغ های پر نور امیدبخش فرا رسیده بود از دور دست سمت ستاد مشترک سپاه صدای ضعیف اذان می امد والبته صدای کلافگی و شکوه پرچم بالای سرم نیز جالب بود که باد پاییزی داشت سر به سرش میگذاشت در همین اثنا قدم میزدم و زیر لب میگفتم:

بالاخره تمام میشود، بعد از اموزشی حتی اگر لب مرز هم بی افتم برای کنکور ارشد روانشناسی 99 میخوانم،

بالاخره تمام میشود

بالاخره تمام میشود

دلم میگرفت اما. . ....

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 5:36

صفحه بندی