کتاب فیزیولوژیک جان پینل رو تموم کردم و احساس خوبی دارم روزای اخر تو بهداری کتاب نداشتم و وقتم همش تو اینستا تلف میشد حالا که اومدم خونه کتاب دارم تو این 17-16 روز باقی مونده برا مرخصی حتما میخودم و وقتمو صرف کتاب خوندن میکنم و وقتی هم که خواستم برم هم کتابای بیشتری میبرم هم درسی هم متفرقه که اونجا کمتر وقتم صرف گوشی بشه و خرج اینترنتم بالا بره
دیروز که تو اتوبوس بودم یه حس عجیبی داشتم و اون اینکه انگیزه و انرژی زیادی نداشتم برا رفتن به خونه- این عجیب بود برام چون یک دو روز قبلش حس میکردم دیگه نمیتونم تو بهداری بمونم و باید برم خونه، اما هنوز نرسیده بودم که انگار یه جوری بودم هیچ حسی ندشتم حال و روز شهروند متوسط الحالی رو داشتم که غرق شده در دریای روزمرگیهای دنیای امروز داره سلانه سلانه میره که قبض برق خونه پرداخت کنه و تو راه برگشت هم ماست بخره!
ته دلم گفتم منکه میخوام بعد 80 رو برم خونه نباید خوشحال باشم؟! مبدا این سفر غربت و مقصدم خونست که خیلیا توش دلتنگمن ولو سطحی اما هستن، به هر حال هنوز ما یک خانواده ایم و این خودش نکته مهمیه پس باید خوشحال باشم وسط این فکر منطقی و خوش رنگ و لعاب بودم که یهو یه اندیشه جدید با یه سوال تیز و برنده تو دست مثل قهرمانای ساموراییه فیلمهای کوروساوا پرید وسط معرکه ذهنم با یه حرکت تمام اون اندیشه خوش رنگ و لعاب رو پاره پاره کرد و این سوال تیز این بود که :
واقعا مبدا و مقصد من کجاست؟! یا دقیق تر بگم اصلا من مال کجا هستم؟!
اولش ناخوداگاه به این سوال بی تفاوت بودم اما بعد خودم متوجه شدم که دست رو بد جایی گذاشته، چیزی رو به یادم اورده که مدتها تو انبار تاریک ناخوداگاهم داشت خاک میخورد.
حس عدم تعلق
اره! همینه خودشه. از انبار ناخوداگاهم اوردمش بیرون یه فوتش کردم و با اکراه دستی بهش کشیدم، خودم رو هم از کوچه علی چپ اوردم بیرون خوب بهش نگاه کردم- حرفی برای گفتن نداشتم فقط نگاه میکردم شاید این نگاه کردنه در راستای اون حرف خردمندان باشه که میگن برای یافتن پاسخ باید اول خوب سوال بررسی کرد- اما شایدم صرفا یه نگاهه تهی از تفکره مثل نگاه یه گاو درحالی که داره یونجشو مزه مزه میکنه!
وقتی حس تعلق به هیچ جایی نداری چطور میخوای برای خودت مبدا و مقصدی انتخاب کنی؟ مگه نه اینه که برای مبدا و مقصد داشتن باید موند! و احساس تعلق کرد؟! وقتی اینا نیستن دیگه اون موقع دیگه مبدا نداری چون برنمیگردی، مقصدی هم نداری چون نمیمونی اونوقته که این حس درت ایجاد میشه شبیه یه فضا نورد که تو خلا رها شده!
تو این چند وقت مرخصی هیچ برنامه ای ندارم کتاب میخونم دوستامو میبینم و برمیگردم. و دوبار میخونم بخصوص برای ارشد در همین حال که دارم تلاش میکنم و دست و پا میزنم منتظر هم میشم، منتظر تقدیر تا اینکه ببینم حرکت بعدیش تو صفحه شطرنج روزگار چیه برای من اتفاقات خوب و همچنین اتفاقات بد در اینده انتظارمو میکشن امیدوارم توانایی استفاده از خوباش و مقاومت مقابل بداش رو داشته باشم.
امین
دلم میگرفت اما. . ....ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73