اون سه روز اول بعد پایان اموزشی بارها به برگه امریم نگاه میکردم باورم نمیشد افتادم تهران- بعد از برگه امریه عکس گرفتم پست گذاشتم اینستا ، خیلی از بچه ها همینکارو کردن- تا این که اون سه روز شیرین گذشت و روز چهارم به صورت اتفاقی یکی پستم رو دید، یک که اموزشیش با ما تموم شده اما تو پرندک بود- انداخته بودنش هوانیروز- بهم گفت که گویا اونجا دوباره تقسیم میکنن.
اینجا که رسیدم حس کردم دوباره روز از نو شد و روزی از نو- دوباره مصائب شروع شد- معملا خیلی وقتها حس هام غلط از اب در میان اما این دفعه متاسفانه حسم درست از اب درومده بود- بقیه روزای مرخصی رو با حالتی از اسرس گذروندم گاهی سر میذاشتم بی خیالی گاهی میرفتم کتابخونه کتاب میخوندم و اروم میشدم- گذشت تا اینکه از طرف اشنام صحبت شد و اونم تو یاه جایی تو هوانیروز صحبت کرد قرار شد پریروز که دوشنبه 7 ابان بود برم یه سرهنگی رو ببینم-
دیر رسیدم و رفته بود- سه شنبه هم اربعین بود- امروز چهارشنبه رفتم سرهنگ رو دیدم گفت صحبت میکنم برو یه بخش دیگه با یه سرهنگ دیگه صحبت کن - دوتا اسم داد دوتا سرهنگ - اولی فرمانده دومی معاونش بود- اشنا گفت اول برم پیش فرمانده کل و اون زنگ بزنه معاون تا معاون کارمو درست کنه- من هول بودم و توجه نکردم- استرس داشت منو میکشت، تابحال اینهمه سرهنگ ندیده بودم.
خلاصه من به جای اینکه اول برم پیش سرهنگ کل رفتم پیش معاون- اونم اونروز اعصاب نداشت- رفتم جلو در اتاقش یه سرباز رد شد گفت بورو داخل، اول خواستم وارد بشم گفتم نکنه بی ادبی باشه سرمو بندازم پایین اینجا فرماندهی کله نمیشه هردمبیل رفتار کرد، وایسادم جلو در در باز بود سرهنگ داشت با یکی حرف میزد دوتا در زدم نیم نگاهی کرد و بعد توجهی نکرد منشیش سریع اومد و منو هدایت کرد بیرون، که بورو داری چیکار میکنی میخوای عصبانیش کنی؟ این خودش اعصاب نداره بورو بیرون وایسا! -
متوجه شدم که اگه میرفتم داخل خییییلی بد میشد برام، خداروشکر نرفتم داخل منشیش امریمو گرفت گفت میده به سرهنگ برم بشینم منتظر باشم، بیرون نشستم منتظر بودم،تا اینکه اومد برگمو پس داد گفت سرهنگ گفته بورو فردا بیا الان اعصاب نداره مگسی شده اون سرهنگی هم که معرفت بوده زیاد خوشایند این سرهنگ اینجا نیست سر همین زیاد خوشش نیومد- بورو فردا بیا پنجشنبه که روز تقسیمه - تازه فهمیدم چرا اون سرهنگ اشنا گفت اول بورو پیش فرمانده اون تلفن بزنه معاونش کارتو درست کنه!
با این اوصاف اومدم خونه-حس استرس و افسردگیی خاصی بهم دست داد امروز احساس میکردم کم دقتیم کار دستم داد، نکنه فردا مشکلی پیش بیاد؟! اگه اینطور بشه خودمو به خاطر حواس پرتی امروزم نمیبخشم، این گیج بازی میتونه به قیمت زیادی برام تموم بشه، نکنه فردا یکی از اونایی که کارم بهشون گیره نباشن؟! بخصوص که روز پنجشنبه هم هست نکنه این سرهنگ معاون کارمو درست نکنه؟!
و هزار و یک س.ال دیگه که تا فردا صبح حدودای ساعت 9 مغز منو میپکونه
امروز روز اونقدر بدی بود که حتی ذوسمام رو که قرار بود برم دیدنشون قرار رو بااهاشون کنسل کردم
فردا دارم دوباره میرم، فردا 10 ابانه روز اصلی و اخر، روزیه که اتفاقا تو امریه خورده، روزی که خودمو باید معرفی کنم، امیدوارم بتونم مشکلمو حل کنم، پنجشنبست اگه درست بشه یکی از شیرین ترین پنجشنبه های عمرمه و اگه خراب بشه یکی از تلخ ترینهاش.
امیدوارم خدا کمکم کنه

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72