امیدهایم همه نابود شد اما. . .

خرید بک لینک
هرجا سپرده بودم که کارمو درست کنند کنسل شده و دیگه امیدی نداشتم تیر لاص هم زمانی بهم خورد که دیروز سرهنگ نجفی معاون نیرو انسانی مرکز اومد با حالت ناراحتی شروع کرد به حرف زدن اما 3000 نفر سرباز همه درحال دو دو بودن و کسی توجه نمیکرد تا اینکه سرهنگ با لحن تلخی گفت آقایان امریه هاتون اومده الان تو دفتر منه (به اینجا که رسید همه ۳۰۰۰ نفر ساکت شدن) ، بعد مکثی کرد تلخی لحنش دو چندان شد و ادامه داد؛ اکثریت اقایان استان های غربی کشور افتادن-

اینو که گفت چنان نفس جمعیت تو سینه حبس شد که حتی میشد صدای مگسی رو که داشت تو مسجد دور میزد رو راحت شمید، تمام بدنم سرد شده بود بقیه بچه ها هم فقط به هم نگاه میکردن و واقعا هیچکس نمبدونست چی بگه! استان های آذربایجان غربی کردستان و کرمانشاه که الان سرمای وحشتناکی هم دارن مقصد ما بودن و واقعا از این بدتر نمیشد بخصوص که لب مرز هم هستن- بخصوص که کلی تیپ تکاوری توشون هست که فقط برای کندن پوست سربازا تعبیه شدن-

از دیروز تو کما بودیم امروز رو هم نمیدونم چطور گذروندم- فقط سعی میکردم به قول روانشناسا پذیرشمو ببرم بالا و کنار بیام باهاش که من تلاشمو کردم اما زورم نرسید بگذریم که گاهی هم همه تلاشمو نکردم و ازین خاطر به شدت دلم میگرفت از خودم- امروز یکی از بچه ها متوجه شد افتاده لویزان (بهشت میروند زمینی ارتش)

بهش حسودیم میشد اما نه نه دلم برایش آرزوی موفقیت میکردم- دوست نزدیک جواد هم احتمالا همونجا می افته ، مطمئنم ، با این اوصاف امروز روز آخری بود که مرخصی میگرفتم چون فردا روز پایانی و روز تحلیفه, با جواد اومدم تا مترو ابن سینا دلم گرفته بود و سعی میکردم قوی باشم اما نه دلم پر بود از ضعف- رسیدم خونه نمیدونستم تمام این قضایا رو چطور با مادرم در میان بذارم میدونستم که ناراحت میشه و حسابی دلواپس میشه- تا اومدم حرف بزنم گفت خانم همسایمون امروز صبح ساعت۱۰ اومد در خونه گفت برادر زادش امروز صبح تو اداره مرکز پشت کامپیوتر استعلام کرده کد پرسنلیتو که ببینه کجا افتادی. ..

گفت افتادی؛

لویزان

اینو که شنیدم پاهام تقریبا سست .شد نزدیک بود بی افتم نمیدونستم خ.شحالی کنم یا گریه شوق! آخر تو شوک موندم

نمیدونم حتی کی و کجا سفارش منو کرده چون مطمئنم بدون سفارش یا گزینش کسی لویزان نمی افته ، چندین جا صحبت کرده بودیم که اکثرشون اوکی نداده بودن- خلاصه چیزی نزدیک به معجزه رخ داد و من

یگانه زنده مانده این موج بلا بواسطه این معجزه عجیب ایمانمان بیشتر شده میپرسید به چی؟!

به این که یکی گاهی هوامونو داره

دلم میگرفت اما. . ....

ما را در سایت دلم میگرفت اما. . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 5:36

صفحه بندی